جدای وزن و قافیه و هجا و بیت و خوب و بد و همه چیز، می خواهم از تو بنویسم!
که ستاره ی شبهای تاریک منی!
که دستهای مهربان و معصومت وقتی که در دستهای من است ،
جهان را با همه ی بی کرانه بودنش فراموش می کنم!
دستهای تو آن زمان که به نوازش من بر می خیزند ،
مرهمی بر تمام این زخمهای همیشه ام می شوند!
با تو بر می گردم به کودکی!
حالا که رویا یعنی اکنون ما، حالا که می شود اینجا خانه ی من و تو باشد ،
بیا چشمانمان را ببندیم و
من مرد این خانه و تو بانوی همیشه ی آرزوهای من باشی!
با همان چشمان شرقی معجزت! که صفای رویاهای مرا بیشتر می کند!
با همان گیسوان بلند و مغرورت که
زمان زیادی قرار است تکیه گاه همیشه ی من باشد!
اینجا خانه ی ماست! صبحها همینجا صبحانه می خوریم و همینجا حرف می زنیم ،
درد دل می کنیم، قهر، نه! نمی کنیم!
همینجا دلگیر می شویم و می خندیم و همینجا می خوابیم!
خانه ای برای زدن حرفهایی که همیشه نمی شود گفت! که نباید هیچ حرفی نگفته بماند!
دور از چشم همه ی آدمها! خانه ای فقط برای من و تو!
دوست ندارم یادمان برود که می خواهیم باشیم!به خاطر هم!
حتی اگر که بودن تو دلیل بودن من است، نمی خواهم باشی تا باشم!
می خواهم باشی و باشم!
برای گذشتن از همه ی جاده های تاریک و خطرناک،
برای رد شدن از تمام دردها و غمها و برای با هم بودن در بهترین لحظه ها!
برای اینکه با هم بخندیم و گریه کنیم!
داری لبخند می زنی؟! بغض کرده ای؟!
دوست دارم که همیشه با هم بخندیم و با هم گریه کنیم!
اگرچه همیشه چشمان معصوم و نافذت را خندان می خواهم!
حالا بخند!
بخند تا صدای خنده هایت بهترین ترانه ی تمام اعصار و سالها و ماهها و
روزهای گذشته و آینده ی زندگی من باشد!
بخند! با من بخند! فقط برای من بخند! تا همیشه بخند!
بدرود! آرزوی من! بود و نبود من!
.jpg)